|
سلام.میدونم خیلی دیر کردم آخه خودمم نمیونم آخر داستان قاصدک ونیلوفر چه اتفاقی می افته شما هم که به من کمک نمی کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.و حالا ادامه داستان..................... نیلوفر مدتها بودکه دردش درد قاصدک بود شبها و روزها با یاد غم او سپری میکرد هرروز صبح گلبرگهایش را با شبنمی که از اشک نجواهای شبانه ابرها به ارمغان گرفته بود لطافتی تازه می بخشید و برگهایش را تاحدنیاز در طلب قاصدک دراز می کرد.قاصدک می آمد تکیه میزد وهرروزبا صدائی رساتر غم هجرش را فریاد میزد و باز نیلوفر آشفته تراز همیشه غصه اش را پنهان میکرد.نیلوفر خسته شده بود از این همه اشک بی سرانجام از این همه غم بی پایان.اودیگر گلبرگهایش را برای قاصدک نمی آراست وقاصدک این را خوب میدانست.روزی قاصدک آرام در کنار نیلوفرنشت وبا همان حزن همیشگی در گوشش ترانه می سرود.قاصدک از وصال می گفت ولی خبر نداشت که نیلوفر را شوقی به وصال دوباره نیست.از آسمان پرستاره وخورشیدپرنور می گفت ولی خبر نداشت که دیگر حتی سوسو ستاره ای در دل نیلوفر نمی تابد واو سالهاست که تاریک وخاموش است.نیلوفر دلش به حال قاصدک سوخت واز راز قدیمی اش با او سخن گفت.قاصدک با شنیدن این راز دیگر توانی برای پرواز نداشت.به آسمان نگاهی کرد واز خدای آسمان خواست که با دستان مهربان نسیم بهاری اش اورا تا همیشه به آسمان ببرد.قاصدک رفت ونیلوفر تنها شد وباز همان قصه همیشگی.پریدن قاصدک برای نیلوفر رازی دوباره شد تا همیشه به آسمان چشم امید بدوزد.آیا قاصدک خواهد آمد؟ آیا اودوباره بر گلبرگهای پراز عطربهاری نبلوفر تکیه خواهد زد؟آیا قاصدک هنوز هو می تواند نیلوفر را دوست بدارد؟ + نوشته شده در 87/11/17 13:44 توسط fatima87 |
سلام دوستان اينم ادامه ي قصه ي قاصدك:
قصمون تا جايي رسيد كه نيلوفرگفت مي ترسم و قاصدك گفت نترس كه من با توام و... اما قاصدك قصه همچنان ديوانه وار بر آسمان نيلوفرپر ميزد تا كه شايد چشم نيلوفر به اوبيافتد و با برق نگاهش عاشق شود اما نيلوفر باز هم از ترس ميگويد قاصدك هم دلگير از آنكه نتوانسته آرامش بدهد خاطر نيلوفر را و با دلي سرتاسر آكنده ازعشق نيلوفر و پر از غمهاي ديروز و امروز وفردا و در آن هنگامه ها كه نيلوفر بي خبر يا باخبر از حال قاصدك آرام خفته بود قاصدك چشم ز نيلوفر بر مي داشت و به خدا مي نگريست و مي گفت : خدايا دل من غرق تمناي نگارست كجايي به صد آفت و خونابه گرفتار شده است تا تو بيايي شام غصه ازآن خوان قضا گشته غذاي دل من زنجير زدم حلقه ي اميد بر تو اي زلف توانايي گفتم كه خدايا نخواهم دل من خمر خرابات شود پس چرا سرخ شد اين چشم دلم بي لب و مي مينايي بذر عشقـي كه تو از سـرلطف سپردي به دلم به سيـل اشــك دوچشـمم مي دهمش آب شكيبايي هرچه كه خون گشته دلم سرخاب بسازم بزنم برروي چونكه گويندبه اغيار مگوحالت ورنه توهم رسوايي گر زبان را به سخن وا نكنم گويد اين عارض من همه ي آنچه كه بنهفته ام از اين قصه ي سودايي ياد از آن روز در اين سينه دلي بود در اين دل نظري نظرم در پي دلدار دويد وشدم عاشق شيدايي شكري كه در اين دايره افتادم مجنون تو گشتم كاش نظر نقطه ي پرگار افتد بر دست تمنايي خدايا توكه دادي به من اين دل ديوانه ي مجنون كاش كه بيدار كني در نهادش برمن خصلت ليلايي آخر من عاشق هم بايد بينم گل لبخندي از عشق تا شاد شوم از شوقش در اين هفت خوان غم وتنهايي دويشينه گله از زلف پريشانش با باد همي كردم گفتا كه تو خامي وجوان بگذر زين فكرت سودايي آن وقتي كه آب دو ديده هديه ي عشق تو مي دادند ديدي كه سكوتم شيون داشت ترس مرا در غم تنهايي يا رب اين قاصدكم را مددي كه به نيلوفر برسد تا كه با او برسد فامي بر غله ي پارسايي + نوشته شده در 87/08/22 21:59 توسط fatima87 |
وحال بشنوید از زبان قاصدک نترس. یه توضیح لازمه که بدم پست "قصه ی قاصدک"گفتگوی بین دل قاصدک با عقل قاصدک که عقلش تعبیر به من شده بود و دلش هم خود قاصدک بود ممنون میشم داستانش پی گیری کنید ونظر بدید که سرنوشتش چی میشه ؟
قاصدک پیام آور شادی بود قاصدک غم نمی خواست برای نیلوفر.قاصدک هم همه را دوست دارد قاصدک برای دوست داشتن آمده بود ثمره ی درخت دوستی بود.قاصدک مغرور بود اما مغرور داشتن نیلوفر قاصدک مغرور گلبرگ های گشوده ی نیلوفربود.اما اینجا حق با نیلوفرقصه است در آغوش گرفتن قاصدک سخته.برای بر دوش گذاشتن قاصدک باید از تپش قلب غافل شد چون قلب ها گاهی در حضور قاصدک می ایستند دیگر باید دل به تپش ثانیه های با قاصدک بودن داد تا جای ضربان قلب رو بگیرند تا تو زنده بمانی. قاصدک آشفتگی نمی خواست برای نیلوفر او آمده بود تا که سامان دهدش از غم باد خزانی که دیروز دور وزید.قاصدک همسایه ی ازلی نیلوفران است برای همسایه ها غربت معنا ندارد ولی ندیدن هست شاید نیلوفر قاصدک رو ندیده ولی اون در هر موسمی آوازخوان امید لحظه های نا امیدیش بوده. قاصدک معمار شد بتخانه بنا کرد یک بت ویک عابد و یک موبد برایش گذاشت. بتی بنام نیلوفر لیلا وعابدی بنام دل مجنون و موبدش عقل بود بیا با هم بسازیم یک بت لیلایی عشق .......... تولیلی باش و من مجنون این شیدایی عشق و گاه وبیگاه دل در این صومعه خراب بود برای قربانی تن وجان قاصدک تقدیم میکرد.حقا که این بت نیلوفری شایسته ی ستایش بود. قاصدک شادی را دوست می دارد اما نه به قیمت غم نیلوفر.اشک های نیلوفر برای قاصدک حکم خنجر دارد حتی اگر برای حال قاصدک باشد قاصدک پرید تا که شادی بیابد نه شادی لب های نیلوفر بگیرد. الهی مباد سیل اشک برآن عارض و رخساره.......... گرکه خونابه بارم ازچشم بر آستان ستاره + نوشته شده در 87/08/07 16:11 توسط fatima87 |
قصه های نیلوفر و قاصدک گاهی وقتا از زبون قاصدک نوشته میشه(قصه قاصدک)گاهی هم از زبون نیلوفر(نیلوفر و قاصدک).این قصه رو دنبال کنید جالبه بدونید آخر قصه رو خودم هم نمیدونم.شما بگین آخرش چی میشه؟
.نیلوفر را غمی است از پریدن قاصدک.نیلوفر هم بازی قاصدک بود قاصدک را دوست می داشت او همه را دوست می دارد.قاصدک مغرور بود خبری داشت اما نمی دانست قلب کوچک نیلوفر دیگر جائی ندارد.نیلوفر می ترسد آشفته است.او دیگر با قاصدک غریب بود دیگر او را نمی شناخت خود را پنهان می کرد که مبادا قاصدک بر شانه هایش تکیه کند.اما او هنوز قاصدک را دوست دارد و او را چون بتی در تنها بتخانه دلش تا اوج ستایش می ستاید.او را می بوید و هر هنگامه صبح در وقت شنیدن سفیر آشنای عشق در گوشش زمزمه می خواند و در انتهای شب آن هنگام که حتی ستارگان هم در آغوش شب آرمیده اند برایش دعا می کند.همیشه گوشه چشمش در غم پریدن قاصدک خیس خیس است صدای تپش قلبش تا اوج آسمان صاعقه می شود و سیلی از اشک زمین را فرا می گیرد.قصه قاصدک از برای نیلوفر غمی است بزرگ. آری گناه قاصدک این بود که نترسید .... + نوشته شده در 87/08/07 13:46 توسط fatima87 |
این قطعه رو تقدیم میکنم به یکی از دوستانم که متاسفانه با مشکل عشقی مواجه شده.می خوام بهش بگم ما(من و شماها)واسه صداقت عشقش ارزش قائلیم و تنهاش نمیذاریم مگه نه؟
شبهایم را سیاهی و سکوت و روزهایم را تنهائی و غربت پر می کند.سینه ام از غم های قدیمی می سوزد و بغضی آشنا گلویم را می فشارد.در همه تاریکیهای دلم هیچگاه روشنی نگاهت را از یاد نبردم.همیشه به یاد چشمانت چشمم را سرمه کردم و به یاد بوسه هایت لبهایم را لعل گونه مشتاق نمودم و گیسویم را به یاد خلوت تو شانه کردم ولی تو نبودی.... + نوشته شده در 87/08/06 21:23 توسط fatima87 |
قاصدک من + نوشته شده در 87/08/06 20:10 توسط fatima87 |
آنگاه که در کنار پنجره نشسته بودم و دانه دانه اشکهای آسمان را از افقی دور تماشا می کردم با آن هنگام که در میان خیابانی احاطه شده از نور خدائی عشق را گدائی می کردم در لحظه ای که در کویری بزرگ قاصدکی پر از خبر رهائی را تدائی می کردم می دانستم که زمین برایت بی تاب است می دانستم وسعت قلبهای کوچکمان برای حضور تو کم است اما چه کنم که دلم قرنهاست از منطقم جدا گشته و تنها در پی دلدار است و حدیث نا گفته عشق را تنها از زبان تو دوست دارد و مگر جز تو کسی هست که رازهای نگفته را محرم باشد مگر جز تو یتیمان گمشده زمان را صاحبی هست وجز تو خواب شبانه مرا تعبیری هست. توئی طلسم قرار دلهای بیقرار توئی نامه سر به مهر مجنونهای بی لیلا و توئی نغمه شبانه عاشق شیدا و تو... + نوشته شده در 87/07/22 11:27 توسط fatima87 |
قاصدکی خبر میدهد بی آنکه صدایش را بشنوم.وجودش را لمس می کنم و پیامش را در می یابم.خبر از تنهائی میدهد بی آنکه بداند قرنهاست که تنهائی هم خانه من است.از غم می گوید بی آنکه در چشمانم غبار غم را نظاره گر باشد.چه کنم چه کنم که این قصه قهرمانی ندارد تا برای التیام دردهای قدیمی جوانی اش را نثارم کند چه کنم که این درد درمان ندارد تا طبیبش از دل کوه گیاهی یابد و معجونی سازد تا سوز دل را آرام سازد.رد پای مرگ را در تمام ثانیه های زندگی حس می کنم پنهان می شوم اما وحشت زده ام.از غباری که بر چهره دارم می ترسم و در انتظار رسوائی ام خودم را در آینه هر روز و هر روز پیرتر می یابم. اما...اما می دانم که آسمان روزی در جائی در کنار یک خانه در دورترین شرق زمین مرا نجات خواهد داد. و من در انتظار آن روز می مانم. + نوشته شده در 87/07/21 21:37 توسط fatima87 |
مرا متهم کردند متهم به محبت کردن متهم به دوست داشتن به عشق من متهمم متهم به نگاه کردن به آسمان در انتظار باران متهم به گوش کردن به صدای بلبل به امید نوید بهار متهم به گریستن برای یتیمی یک کودک متهم به بو کردن شقایق در یاد و خاطره یک شهید متهم به عشق ورزیدن به گل نرجسی که هرگز ندیده ام متهم به آزاد کردن مرغ عشق محبوس در قفس متهم به دستگیری نابینائی برای رد شدن از خیابان متهم به سکوت در هیاهوی فریادها من متهمم... + نوشته شده در 87/07/21 20:4 توسط fatima87 |
دوست دارم در جاده ای پر از سکوت قدم بزنم و برگهای خشکیده درختان پیرکنج جاده را بشمرم وقدمهایم را با صدای خش خش آنها نوائی دیگر بخشم و نگاهم را تنها به زمین بدوزم تا مبادا برق نگاهت در آسمان مرا عاشق کند و من سراسردلهره شوم. + نوشته شده در 87/07/21 18:10 توسط fatima87 |
|
| ||||||